دست از طلب ندارم

* ارسال های وبلاگ :
- این وبلاگ روزانه بروز می شود .
- متن های ادبی زیبا از میان نظرات را هم ممکن است به عنوان پست قرار دهم . 

* نظرات وبلاگ :
- سعی می کنم به همه ی نظرها پاسخ دهم .
- برخی از نظرات نمایش داده نشده اند .
- برخی نظرات را، در صورتی که ایمیل نظر دهنده وجود داشته باشد، از آن طریق جواب خواهم داد .
شاعر یا منبع ناشناس :
- فقط در ارسال هایی که شاعر یا منبع ناشناس بوده ، اسم شاعر یا منبع نیامده است .
- در صورتی که نام شاعر یا منبع تذکر داده شود ، طبعاً تغییر خواهم داد .

سرگشته ی محض یم در این وادی حسرت

عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم

گر به همه عمر خویش

با تو برارم دمی

حاصل عمر آن دم است

باقی ایام رفت

آه، باران...

ریشه در اعماق اقیانوس دارد، شاید

این گیسو پریشان کرده،

بید وحشی باران

یا نه دریایی است گویی واژگونه،

برفراز شهر،

شهرسوگواران

هرزمانی که فرو می بارد از حدبیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر، با

تشویش،

رنگ این شبهای وحشت را تواند شست آیا

 از دل یاران!

چشم ها و چشمه ها خشکند

روشنی ها محو در تاریکی دل تنگ

همچنان که نام ها درننگ

هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد

آه، باران

ای امید جان بیداران!

برپلیدی ها، که ما عمری است در گرداب آن

آیا چیره خواهی


فریدون مشیری

من

در این بستر بی خوابی راز

نقش رویایی رخسار تو

می جویم باز


احمد شاملو

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق ب گل نشسته ای ست زندگی ؟

در این خراب ریخته

که رنگ عافیت ازو گریخته

به بن رسیده

راه بسته ای ست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب درکبود درههای آب غرق شد

هوا بد است

تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا

نمی شود

تو از هزاره های دور آمدی

در این درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشتناک دیولاخ

ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدئای تیشه های توست

چه

تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چهدارها که از تو گذشت سربلند

زهی سکوه فامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه من

هنوز آن بلنددور

آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن

زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه شکسته ای ست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

جنان نشسته کوه درکمین درههای این غروب تنگ

زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی

ست این درنگ درد و رنج

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش


ه. ا. سایه

یک ریسمان فکندی

بردیم بر بلندی

من در هوا معلق

و آن ریسمان گسسته


مولانا

ماه اگر اذن طلوع از تو بگیرد

ادب است


مولانا

ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن

ای عشق نکته‌های پریشانم آرزوست


حضرت مولانا

زاهدان را توبه دادیم و حریفان را شراب

ما در این میخانه با گبر و مسلمان ساختیم


مشرقی مشهدی

عشق آمده است از آسمان ، تاخود بسوزد بد گمان

عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا


مولانا


دل وفا، بلبل نوا، واعظ فسون، عاشق جنون

هر کسی در خورد همت پیشه پیدا می کند


بیدل

چون سرآمد دولت شب های وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم


حضرت حافظ جان

نه هم زبانی که من زمانی، به او شمارم غمی که دارم

نه نیک خواهی که گاه گاهی، ز من بپرسد غم که داری؟


محتشم کاشانی

رحم کن بر ما سیه بختان که با آن سرکشی

شمع در شب ها به دست آرد دل پروانه را


صائب

تا شدم بی خبر از خویش

خبرها دیدم

بی خبر شو که خبرهاست

در این بی خبری


فروغی بسطامی

از دست غیبت ات شکایتی نمی کنم

تا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور

او صبر خواهد از من

بختی که من ندارم


من وصل خواهم از وی،

قصدی که او ندارد

تو به هنگام وفا گرچه ثباتیت نبود

می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری

امروز خم شدم و در گوش بچه ای که مرده به دنیا آمد آرام گفتم: "چیزی را از دست ندادی". (سیزیف / آلبر کامو)

آدم از بی بصرى بندگى آدم کرد

یعنى از خوى غلامى ز سگان پست‏تر است


گوهرى داشت ولى نذر قباد و جم کرد

من ندیدم که سگى پیش سگى سر خم کرد



علامه محمد اقبال لاهوری

درنگی کرده بودم کاش در بزم جنون من هم

لبی تر کرده زان صهبای جام پرفسون من هم


هزاران کام در راه است و دل مشتاق و من حیران

که ره چون میتوانم یافتن سوی درون من هم ...


امام خامنه ای حفظه الله

در دیدار با شاعران مذهبی‌سُرا

(۱۳۹۵/۱۲/۵)

إن کانَ  رَفضاً   حُبُّ  آلِ   مُحمَّدٍ

(اگر محبت اهل بیت رفض و کفر است)

فَلیَشهَدِ الثَّقَلانِ أنّی رَافضِی

(جنّ و انس بدانند که من رافضی هستم.)


محمد بن ادریس

معروف به

امام شافعی


(دیوان الإمام الشافعی، ص۹۳، دار الکتب العربی، بیروت، 1414 ق.)


یه غمزه ز حسن لیلی ت بنمایم؟

عاقل باشم اگر که مجنون نشوی!

سرگشته ی محض یم در این وادی حسرت

عاقل تر از آن یم که دیوانه نباش یم

درنگی کرده بودم کاش در بزم جنون من هم / لبی تر کرده زان صهبای جام پرفسون من هم
هزاران کام در راه است و دل مشتاق و من حیران / که ره چون میتوانم یافتن سوی درون من هم ...

امام خامنه ای حفظه الله
در دیدار پنجشنبه‌شب (۱۳۹۵/۱۲/۵) با شاعران مذهبی‌سُرا



صخرة عنترة

صورة حدیثة لصخرة فی منطقة الجواء، السعودیة

حیث یقال بأن عنتر کان یقابل حبیبته عبلة



وَلَقَد ذَکَرتُک وَالرماحُ نواهل

تو را یاد آوردم؛ آن‌گاه که نیزه‌ها، از خون من سیراب بودند

مِنّی و بیض الهند تَقطُرُ مِن دَمی

 و از شمشیرهای هندی، خون من می‌چکید.


فـَوَدُدت تقبیل السُیوُف لَانَها

سپس خواستم شمشیرها را ببوسم،

لمعت کبارق ثغرک المتبسم

 چراکه می‌درخشیدند، همچون دندان‌های سفید تو، آن‌گاه که می‌خندی.



عنترة بن شداد بن قراد العبسی

(525م - 608م)

جمعه ها شرح دلم

یک غزل کوتاه است

که ردیفش همه

«دلتنگ توام» می آید

یاد آور لحظه‌های دردند عمو

شبهای اسیری‌ام، چه سردند عمو

دیشب سر نی، فقط سرت را دیدم

آغوش تو را چه‌کار کردند عمو؟


جواد منفرد

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم


به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم


نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم


ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم


فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم


شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم


کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم


تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم



حضرتِ حافظِ جان

جان را قفس اندر قفس اندر قفس استی

جان را ز رهایی هوس ها هوس استی

سحر بود و غم و درد

سحر بود و صدای نفس خسته ی یک مرد

که آرام در آن کوچه به روی لب خود زمزمه می کرد

غریب و تک و تنها

در آن شهر، در آن وادی غم ها

دلی خسته و پر از غم و شیدا

دلی زخم و ترک خورده پر از روضه ی زهرا

شبِ راحتیِ شیر خدا از همۀ مردمِ دنیا

عجب شام عجیبی ست

روان بود سوی مسجد کوفه

قدم می زد و با هر قدمش عرش به هم ریخت در آن شب

و لرزید به هر گام، دلِ حضرت زهرا

دلِ حضرت زینب

غریب و تک و تنها

نه دیگر رمقی مانده در آن پا

نه دیگر نفسی در بدن خسته ی مولا

به چشمان پر از اشک و قدی تا

پُر از وصله، عبایش

پُر از پینه دو دستان عطایش

رسید او به در مسجد و پیچید در آفاق نوایش

علی گرم اذانی ملکوتی و ملائک همه حیران صدایش

گُلِ خلقتِ حق رفت روی منبر گلدسته و تکبیر زنان

ساکت خاموش، زمین

رام، زمان

محو تماشا، همه ذرات جهان

باز در آن بذمِ اذان

ناله ی آهسته ی یک مادرِ محزونِ کمان

گفت عجب شام غریبی شده امشب

امان از دل زینب

و گلبانگ اذان گشت تمام و شده بی تاب

دل خاکیِ محراب

بُوَد منتظر مَقدَم ارباب

علی آمد و مشغول مناجات

زمین گرم مباهات

در آن جلوه ی میقات

عجب راز و نیازی

عجب سوز و گدازی

عجب مسجد و محراب و عجب پیش نمازی

علی بود و خدا بود

خدا بود و علی بود

علی گرم دعا بود

خدا گرم صفا بود

علی بود به محراب عبادت

علی رکن هدایت

همان مرد غریبی که به تاریکیِ شب ها

به یک دوش خودش نان و یکی کیسه ی خرما

بَرَد شامِ یتیمان عرب را 

علی بود

همان خانه نشین، شاهِ عرب، همسر زهرا

علی بود و نماز و دل محراب، پر از عطر گل یاس

در آن لحظه ی حساس

قیامی که تجلاّش بُوَد روز قیامت

رکوعی پُرِ از بارش انگشتر خیرات و کرامت

چه زیباست کلامش

قعودش و قیامش

ولی لحظه ی زیبای علی با شرری یک دفعه پاشید

از آن سجده که در آن بدن فاطمه لرزید

لب تیغ ستم بر سر خورشید درخشید

فرود آمد و شیرازه ی توحید فرو ریخت

علی ناله زد و آهِ علی با نفس فاطمه آمیخت:

که ای وای خدا،

جانِ علی آمده بر لب

امان از دل زینب

همان سجده ی آخر

که در آن فرق علی با لب شمشیر دو تا شد

همان سجده ی آخر

که علی از غم بی فاطمه گی رست و رها شد

همان سجده ی آخر که حسن آمد

و یک بار دگر بر پدر خسته عصا شد

تن غرق به خون پدرش را

به درِ خانه رساند و به دعا گفت خدایا

کمک کن نرود جان ز تَن زینب کبری

به این حال، چو بیند پدرم را

دوباره حسن و یاد شب کوچه ی غم ها

دوباره حسن و قِصه ی پُر غُصه ی بابا

بمانَد ...

که چه آمد سر زینب

سَرِ شیرِ خدا، زخمی و مجروح، نشد باور زینب

دوباره بدنی خونی و رخساره ی زرد و غم و بی تابیِ دختر

دوباره نفسی سوخته و غربت و بستر

دوباره به دل زینب کبری

شده تازه غم و غصه ی مادر

کنار بدنِ خسته ی حیدر

فضای در و دیوار پُر از درد و مَحَن بود

نه صبری، نه قراری، به دل زینب و کلثوم و حسن بود

در آن سوی دگر باز به جوش آمده غیرت به رگ غیرت دادار

چه طوفانِ عجیبی شده بر پا به دلِ پاک علمدار

در آن سوی دگر مرد غریبی، غریبانه پر از غم

فقط ناله زد و گفت که بابای غریبم

علی چشم گشود و به هر آن چه که رمق بود،

سوی صاحب آن ناله نظر کرد و بفرمود :

عزیزم! اگر چه که رسیده ست چنین جان به لب من

کنارم تو دگر گریه نکن، تشنه لب من

و رو کرد به عباس و صدا زد که بیا نور دو عینم

ابالفضل، عزیز دل من، جانِ تو و جانِ حسینم

و با دختر غمدیده ی خود گفت که ای محرم بابا

هنوز اول راهی

بیا همدم بابا

تو باید که تحمل کنی این رنج و مَحَن را

پس از من غم پرپر زدن و اوج غریبیِ حسن را

تو هستی و بلا، دختر بابا

تو و کرب و بلا، دختر بابا

تویی و بدن بی سر دلدار

نه عباس و حسین اند کنارت

تو و کوچه و بازار

علی اشک شد و گفت، نگهدار همه طاقت خود را

برای غم فردا

علی رفت و صفا رفت ز خانه

دوباره غم تشییع شبانه

حسین و حسن و زینب و کلثوم

همه خسته و مغموم

و اندازه ی یک کوه، غم و درد به سینه

دوباره همه رفتند مدینه

گذشت آن همه درد و پس از آن زینب کبری

به خود دید غم مرگ حسن را

پس از آن سفر کرب و بلا دید

غم رأس جدا دید

نه عباس علمداری و نه یاری و نه صبر و قراری

نه شاهی و امیری

به تن جامه ی تاریک اسیری

از آن شهرِ پُر از غربتِ کوفه گذر کرد

ولی آه وجودش همه لبریز شد از درد

همان طفل یتیمی که علی بال و پَرَش بود

و از روز یتیمی پدرش بود

به همراه یتیمان، دگر غرق تماشا

و در یاد ندارند دگر حرمت  آن نان و نمک را

همه گرم تماشا، همه گرم تماشا

و انگار نه انگار که این طائفه ی حضرت زهراست

و انگار نه انگار که این خانم غم دیده همان زینب کبراست

به روی لبشان طعنه و دشنام

همه بر لبه ی بام

پَرانند همه سنگ به روی سر زینب

که ناگاه سری رفته به نیزه

صدا زد که عجب شام غریبی شده امشب

امان از دل زهرا

امان از دل زینب


شاعر : محمد ناصری

- دختر، اینطور به من نگاه نکن !

این چشم‌های تو،

بالاخره مرا وادار به یک خبطِ بزرگ در زندگی خواهد کرد...!

+این خبطِ شما، آرزوی من است...


چشم هایش ، بزرگ علوی

ای که از عاشق خود دیر خبر می پرسی

زود باشد که بپرسی و نیابی خبرش

 

هلالی جغتایی

گفت ای موسی ز من می جو پناه

با دهانی که نکردی تو گناه


گفت موسی من ندارم آن دهان

گفت ما را از دهان غیر خوان

‌توکریم مطلق ومن ‌گدا چه‌ کنی جزاین ‌که نخوانی‌ام

درِدیگرم بنَماکه من به کجارَوَم چوبرانی‌ام


همه عمرهرزه دویده‌ام خجلم کٌنون که خمیده‌ام

من اگربه حلقه تَنیده‌ام توبرونِ درنَنِشانی‌ام

نا امــید از دَر رحـمت به کجا باید رفــت ؟

یا رَب از هر چهِ خطا رفت ، هزار استغفار


سعدى

در دلم آیینه اى دارم که مى گوید به آه

در جهان سنگدل ها کاش مى شد سنگ بود


فاضل نظری

ما بی سلیقه ایم تو حاجات ما بخواه

ورنه گدا مطالبه ی آب و نان کند!


محمد سهرابی

تا سر سال تمام غم خود خواهم خورد

حیف از این مال که خمسش به فقیهان برسد


محمد سهرابی

بیداری ام چه دانی ؟

ای خُفته ای که شب ها ،

ننشسته ای به حَسرت

نشمُرده ای سِتاره ...


فروغی بسطامی

دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی ست !

که اگر باز ستانند ، دو چندان گردد !

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش / این چراغی است کزین خانه به آن خانه برند


حضرتِ حافظِ جان

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند ... / که آتشی که نمیرد همیشه ، در دل ماست


حضرتِ حافظِ جان

زین آتش نهفته که در سینه من است / خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت

حضرتِ حافظِ جان

من دلم سخت گرفته ست ... همین!

"ابرهای همه عالم ، در دلم می گریند!"

کاش می شد که مرا گریه ای بگذارند

همچو باران بهاری...

تا که پاکم سازد

وآنگه‌ام دفن کنند

چون در آن گریه

همه جان من از چشمه‌ی چشم

به زمین خواهد ریخت

وآنگه‌ام دفن کنند ، در گِلابی که در آن‌ام

تا بیاسایم و با خود گویم:

به زمین نآمده بودم هرگز!


مصطفی ملکیان

زندگی

رقص

دل انگیز

خطوط لب توست...


سهراب سپهری

شب خرداد

به آرامی یک مرثیه

از روی سر ثانیه ها می گذرد

بوی هجرت می آید

بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم‌

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

 

بیست و یکمین شعر از دفتر

حجم سبز

سهراب سپهری

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


حضرتِ حافظِ جان

چشم خود بستم

که دیگر چشم مستش ننگرم

ناگهان دل داد زد:

''دیوانه! من می بینمش!''


شهریار

از همه کس رمیده‌ام

با تو درآرمیده‌ام

جمع نمی‌شود دگر

هر چه تو می‌پراکنی


سعدی

وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر / شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد


شهریار

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک... / چو درد در تو نبیند که را دوا بکند ؟


حضرتِ حافظِ جان

دستان کسی دست زنان کرد مرا / بی‌حشمت و بی‌عقل روان کرد مرا

حاصل دل او دل مرا گردانید / هر شکل که خواست آنچنان کرد مرا

برو ای عقل ، مگو عشق چنان کرد و چنین ! / پادشاه است و بر او چون و چرایی نبود !

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من / از خاک زیشتر نه ، که از خاک کمتریم !


سعدی

بی حسرت از جهان نرود از جهان هیچ کس به دهر

الا شهید عشق به تیر از کمان دوست


سعدی

وافریادا ز عشق وافریادا / کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا ، دادا / ورنه من و عشق ، هر چه بادا بادا


ابوسعید ابوالخیر

عشق ست طریق و راه پیغمبر ما / ما زادهٔ عشق و عشق شد مادر ما

ای مادر ما نهفته در چادر ما / پنهان شده از طبیعت کافر ما

برادرم پدرم اصل و فصل من عشق است / که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی


مولانا

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است / مگذار درددل کنم و دردسر شود

در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد / زخم از پی زخم آید دندانه به دندانه!


سید علی حسنلو

گوهر پاک بیاید که شود قابل فیض / ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود


حافظ

کی ز سرم برون شود

یک نفس آرزوی تو!


مولانا

در خاطرم روانه شــد و شب بخیر گفت / گفتم که در نبود تو شب ها بخیر نیست

فرامرز عرب عامری

خاورمیانه را به تقلید چشمانِ شرقیِ تو ساخته اند ...

پرالتهاب ، اندوهگین ، خسته ، زیبا ...


نزار قبانی

زندگـی بـی عشق گر باشـد لبـی بـی خنـده است / بر لب بـی ‌خنـده بایـد جای خندیـدن گریــست

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق میکند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر بی آبی خودش را می کشد! خشم... عجز... تنهایی... این ها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!


کتاب ارمیا ، رضا امیرخانی

پیچیده شمیمت همه جا ای تَنِ بی سر

چون شیشه‌ی عطری که درش گم شده باشد

ابروی تَرک خوردهٔ عبّاس ... خدایا!

شقُّ القَمر از لشکرِ ابلیس، بعید است


علیرضا بدیع

خم نخواهد کرد حتی بر بلند دار سر

هر کسی بالا کند با نیت دیدار سر


هر زمان یک جور باید عشق را ابراز کرد

چون تو که هر بار دل می‌دادی و این بار سر


عشق! آری عشق وقتی سر بگیرد، می‌رود

بر سر دروازه‌ها سر، بر سر بازار سر


ای شکوه ایستا! نگذار بر دیوار دست

تا جهان نگذارد از دست تو بر دیوار سر


کاشف‌الاسرار می‌خواهد گره‌گیسوی عشق

خوش به هم پیچیده است این رشته بسیار سر


لیلةالقدر است این افتاده در گودال، ماه

مطلع‌الفجر است این برکرده از نیزار سر


در مسیر وصل سر از پا اگر نشناختی

می‌کند پندار پا تا می‌کند رفتار سر


حاصل مرگ گل سرخ است عطر ماندگار

پس ملالی نیست از گل می‌بُرد عطار سر


شمع بی سر زنده می‌ماند که من باور کنم

روی دوش مرد گاهی می‌شود سربار سر


جای دارد صبح بگذارند نام شام را

چون که دیگر می‌شود خورشیدِ شامِ تار، سر


چون طلب کرده‌ست از اهل وفا دلدار دل

در طبق با عشق اهدا می‌کند سردار سر


دل به یک دست تو دادم سر به دست دیگرت

زیر سر بگذار دل یا زیر پا بگذار سر


العطش گفتی ولی آب از سر دنیا گذشت

یک نفس آخر کشیدی جام را انگار سر


زندگی یعنی عبادت، زندگی یعنی نماز

مرگ یعنی والسلام از سجده‌ات بردار سر


آسمان! از ماه بالاتر نبر خورشید را

نیزه را پایین بیاور، نیست یار از یار سر



شعر خوانی آقای محمد زارعی

دیدار شاعران ۹۶


رهبر انقلاب: آن بیت عطار را بخوانید... یک «اگر» یا «گر» کم دارد.

محمد زارعی: به دیده‌ی منت!

مریز آبروی سرازیر ما را
به ما بازده نان و انجیر ما را

 

خدایا اگر دستبند تجمّل
نمی‌بست دست کمانگیر ما را

 

کسی تا قیامت نمی‌کرد پیدا
از آن گوشه کهکشان تیر ما را

 

ولی خسته بودیم و یاران همدل
به نانی گرفتند شمشیر ما را

 

ولی خسته بودیم و می‌برد توفان
تمام شکوه اساطیر ما را

 

طلا را که مس کرد، دیگر ندانم
چه خاصیتی بود اکسیر ما را


محمد کاظم کاظمی

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد

آری آن جلوه که فانی نشود، نور خداست


السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

نه مراست قدرت آنکه دم زنم از جلال تو یا علی
نه مرا زبان که بیان کنم صفت کمال تو یا علی
شده مات عقل موحدین همه در جمال تو یا علی
چو نیافت غیر تو آگهی زبیان حال تو یا علی
نبرد به وصف تو ره کسی مگر از مقال تو یا علی


هله ای مجلی عارفان تو چه مطلعی تو چه منظری
هله ای موله عاشقان تو چه شاهدی تو چه دلبری
که ندیده ام به دو دیده ام چو تو گوهری چو تو جوهری
چه در انبیاء چه در اولیاء نه تورا عدیلی و همسری
به کدام کس مثلت زنم که بود مثال تو یا علی

ادامه این شعر زیبا رو در ادامه مطلب بخونید …

توئی آنکه غیر وجود خود به شهود و غیب ندیده ای
همه دیده ای نه چنین بود شه من تو دیده دیده ای
فقرات نفس شکسته ای سبحات وهم دریده ای
ز حدود فصل گذشته ای به صعود وصل رسیده ای
ز فنای ذات به ذات حق بود اتصال تو یا علی

چو عقول و افئده را نشد ملکوت سر تو منکشف
زبیان وصف تو هرکسی رقم گمان زده مختلف
همه گفته اند و نگفته شد زکتاب فضل تو یک الف
فصحای دهر به عجز خود ز ادای وصف تو معترف
بلغای عصر به نطق خود شده اند لال تو یا علی

توئی آنکه در همه آیتی نگری به چشم خدای بین
توئی آنکه از کشف الغطا  نشود تورا  زیاده یقین
شده از وجود مقدست همه سرکنز خفا مبین
زچه رو دم از انا ربکم نزنی بزن به دلیل این
که به نور حق شده منتهی شرف کمال تو یاعلی

توئی آنکه مستی ماخلق شده بر عطای تو مستدل
ز محیط جود تو منتشر قطرات جان , رشحات دل
به دل تو چون دل عالمی دل عالمی شده متصل
نه همین منم زتو مشتعل , نه همین منم به تو مشتغل
دل هرکه مینگرم در او بود اشتعال تو یا علی

به می خم تو سرشته شد گل کاس جان سبو کشان
ز رحیق جام تو سر گران سر سرخوشان دل بیهشان
به پیاله دل عارفان شده ترک چشم تو می فشان
نه منم زباده عشق تو هله مست و بیدل و بی نشان
همه کس چشیده به قدر خود ز می زلال تو یا علی

توئی آنکه سدره منتهی بودت بلندی آشیان
رسد استغاثه قدسیان به درت ز لانه بی نشان
به مکان نیایی و جلوه ات به مکان زمشرق لا مکان
چو به اوج خود رسیده ای ز علو قدر و سموشان
همه هفت کرسی و نه طبق شده پایمال تو یا علی

نه همین بس است که گویمت به وجود جود مکرمی
نه همین بس است که خوانمت به ظهور فیض مقدمی
تو منزهی ز ثنای من که در اوج قدس قدم نهی
به کمال خویش معرفی به جلال خویش مسلمی
نه مراست قدرت آنکه دم زنم از جلال تو یا علی

توئی آنکه میم مشیتت زده نقش صورت کاف و نون
فلک و زمین به اراده ات شده بی سکون شده با سکون
به کتاب علم تو مندرج بود آنچه کان و ما یکون
توئی آن مصور ما خلق که من الظواهر و البطون
بود این عوالم کن فکان , اثر فعال تو یاعلی

تو همان درخت حقیقتی که دراین حدیقه دنیوی
ز فروغ نور تو مشتعل شده نار نخله موسوی
انا ربکم تو زنی و بس به لسان تازی و پهلوی
زتو در لسان موحدین بود این ترانه معنوی
که انا الحق است به حق حق ثمر نهال تو یا علی

توئی آن تجلی ذوالمنن که فروغ عالم و آدمی
زبروز جلوه ما خلق به مقام و رتبه مقدمی
هله ای مشیت ذات حق که به ذات خویش مسلمی
به جلال خویش مجللی ز نوال خویش منعمی
همه گنج ذات مقدست شده ملک و مال تو یا علی

تو چه بنده ای که خدائیت زخداست منصب و مرتبت؟
رسدت زمایه بندگی که رسی به پایه سلطنت
احدی نیافت ز اولیاء چو تو این شرافت و منزلت
همه خاندان تو در صفت چو تواند مشرق معرفت
شده ختم دوره علم و دین به کمال آل تو یا علی

تو همان ملیک مهیمنی که بهشت و جنت و نه فلک
شده ذکر نام مقدست همه ورد السنه ملک
پی جستجوی تو سالکان به طریقت آمده یک به یک
به خدا که احمد مصطفی به فلک قدم نزد از سمک
مگر آنکه داشت در این سفر طلب وصال تو یا علی

توئی آنکه تکیه سلطنت زده ای به تخت موبدی
به فراز فرق مبارکت شده نصب تاج مخلدی
ز شکوه شان تو بر ملا جلوات عز ممجدی
متصرف آمده در یدت ملکوت دولت سرمدی
تو نه آن شهی که زسلطنت بود اعتزال تو یا علی

توئی آنکه ذات کسی قرین نشده است با احدیتت
توئی آنکه بر احدیتت شده مستند صمدیتت
نرسیده فردی و جوهری به مقام منفردیتت
نشناخت غیر تو هیچکس ازلیتت ابدیتت
تو چه مبدای که خبر نشد کسی از مآل تو یا علی

تو که از علایق جان و تن به کمال قدس مجردی
تو که بر سرائر معرفت به جمال انس مخلدی
تو که فانی از خود و متصف به صفات ذات محمدی
به شئون فانی این جهان نه معطلی  نه مقیدی
بود این ریاست دنیوی غم و ابتهال تو یا علی

تو همان تجلی ایزدی که فراز عرشی و لا مکان
دهد آن فواد و لسان تو ز فروغ لوح و قلم نشان
خبری زگردش چشم تو حرکات گردش آسمان
تو که رد شمس کنی عیان به یکی اشاره ابروان
دو مسخر آمده مهر و مه هله بر هلال تو یا علی

هله ای موحد ذات حق که به ذات معنی وحدتی
هله ای ظهور صفات حق که جهان فیضی و رحمتی
به تو گشت خلقت کن فکان که ظهور نور مشیتی
چو تو در مد  این علم حق زشرف مدینه حکمتی
سیلان رحمت حق بود همه از جبال تو یاعلی

بنگر فواد شکسته را به درت نشسته به التجا
به سخا و بذل تواش طمع به عطا و فضل تواش رجا
اگرش برانی از آستان کند آشیان به کدام جا؟
ز پناه ظل وسیع تو هم اگر رود برود کجا؟
که محیط کون و مکان بود فلک ظلال تو یا علی



میرزا فتح الله قدسی

متخلص به فواد کرمانی

نپندار که تنها عاشورائیان را بدان بلا آزموده اند و لا غیر،

صحرای بلا به وسعت تمام تاریخ است.


سید شهیدان اهل قلم

شهید آقا سید مرتضی آوینی (ره)

رو به قبله کردن ما بین قبر، انصاف نیست

صورت ما را به سمت کربلا باید کشید

عاشقان بی‌کفن‌ها، با کفن بیگانه اند

بعد مردن روی ما یک بوریا باید کشید


علی اکبر لطیفیان

تا لب ز لب وا می کنی، عالم هم آوا می کنی
هستی هماهنگ ات شود، من از چه رو پروا کنم؟
ای چرخ هستی در دفت، ای جام هستی در کف ات
ضربی بزن، چرخی بزن تا مجلسی برپا کنم

علیرضا پناهیان
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری / هر لحظه مرا تازه خدای دگرستی

ز در تو کی کشم پا مگر آنکه سر ببازم

ز تو کام تا نیابم ز تو دست بر ندارم


فیض کاشانی

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم 
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

رهی معیری

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است
دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است

اوفتد گر دلش از دیده به دامن نه عجب‏
دل به برداشتن و دورى دلبر عجب است‏

تیغ بارد اگر آنجا که بود جلوه دوست‏
تن ندادن ز وفا در دم خنجر عجب است‏

تشنه لب، جان به لب آب سپردن سهل است‏
تشنه وصل کند یاد ز کوثر عجب است‏


به مناسبت شهادت شهید مدافع حرم محسن حججی

ساقی شبیه ساقی کوثر نیامده / جز او کسی به جای پیمبر نیامده

جز او برای فاطمه همسر نیامده / از کعبه جز علی احدی در نیامده

یعنی کسی به پاکی حیدر نیامده / هرگز نمی شود علم عشق سرنگون

عشقش کشیده است دلم را به خاک و خون / پایان کار عاشق او چیست جز جنون

او گرد خاک پای علی شد که تا کنون / سردار مثل مالک اشتر نیامده

گیرم نبی نبود وصی نبی که بود / مسند نشین بی بدل این اریکه بود

مردی که همسرش به ملائک ملیکه بود / باید خدا شوی که بفهمی علی که بود

کاری که از بنی بشری بر نیامده / ابروش وقت جنگ کم از ذوالفقار نیست

دنیا اگر خراب شود بیقرار نیست / در مکتبش ضعیف کشی افتخار نیست

مولا که در مبارزه اهل فرار نیست / این کارها به فاتح خیبر نیامده

بر راه کفر سد زده دیوار تیغ او / قطعا هدایت است فقط کار تیغ او

هو حق علی مدد همه اذکار تیغه او / دیدید هرکه رفت به دیدار تیغه او

با سر فرار کرده ولی سر نیامده / رفتی و گشت چشم هزاران یتیم تر

با رفتنت شدند یتیمان یتیم تر / من از ازل اسیر توام یا قدیم تر

ای خانواده ات همه از هم کریم تر / از سفره تو با برکت تر نیامده

با دست بسته است ولی دست بسته نیست

زینب سرش شکست ولی سرشکسته نیست

درنمازم ازخدا درخواست کردم من "حضورِقلب" را / لحظه ای تصویر "تـو" آمد... نمازم جعفر طیار شد...

امیر اثنا

هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی / برسد وصال دولت بکند خدا خدایی

ز کرم مزید آید دو هزار عید آید / دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی

مولانا

تو و طوبی و ما و قامت دوست / فکر هر کس به قدر همت اوست

در چشم بامدادان به بهشت بر گشادن / نه چنان لطیف باشد که به دوست بر گشایی

به جانت ! کاز میان جان ... زجانت دوست تر دارم !

به حق دوستی ، جانا ! که باور دار سوگندم !

ای خادم سلطان کمی آرامتر جارو بزن

خورده های قلب من با خاک اینجا درهم است

این دل سنگ مرا ، "گریه" عجب بود عجب ...

دمِ "نقاره زنت" گرم ؛ غریب الغربا !

به دلت کاز دلت به در نکنم / سخت تر زین مخواه سوگندی

دائم سفرم گرچه اندر حضرم بینی

در جمعم و دور از جمع پیدایم و پنهانم

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو / اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز

مدعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار / من گلی دارم که عالم را گلستان

بنده را نام خویشتن نبود / ما به هر چه لقب دهند آنیم

تنگ چشمان نظر به میوه کنند / ما در آثار صنع حیرانیم

هر گلی نو که در بهار آید / ما به عشق اش هزاردستانیم

سعدیا بی وجود صحبت دوست / همه عالم به هیچ نستانیم

تماشای تو می کردم و غافل بودم / کاز تماشای تو خلقی به تماشای من اند

مرا به کار جهان خود التفات نبود / رخ تو در نظر من چنین خوش اش آراست


حضرت حافظ جان

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم / که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم


شیخ اجل سعدی

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم ، به قدر وسع بکوشم


شیخ اجل سعدی

اللیل و الخیل و البیداء تعرفنی / و السیف و الرمح و القرطاس و القلم


المتنبی البغدادی

ای بسا هندو و ترک هم زبان / ای بسا دو ترک چون بیگانگان


مولانا

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه ای دلبرا ، خطا اینجاست


حضرت حافظ جان

گناه ار چه نبود اختیار ما حافظ ...

تو در طریق ادب کوش و گو گناه من است

آتش در زیر خاکستر کماکان آتش است

برقی از چشم تو در خاکسترم جا مانده است

شرح آن گر من بگویم بر دوام

صد قیامت بگذرد وآن نا تمام


مولانا

در صدر محبت ات نشاندیم

ز آن پیش که حرف لا نبودست


عطار

ساعتی   میزان   اینی ،  ساعتی   میزان   آن

یک نفس میزان خود شو ، تاشوی موزون خویش


مولوی

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی !

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

آنچه آغاز ندارد ؛ نپذیرد انجام !


حضرت حافظ جان

یاران به موافقت چو دیدار کنید، / باید که زِ دوست یاد بسیار کنید؛

چون بادهٔ خوشگوار نوشید به هم، / نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید.


خیام

همه چیز آرام است

دل من استثناست

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

ای دریغ و حسرت همیشگی...

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!


قیصر امین پور



پیدایم و پنهانم
در جمعم و بی خویشم
مشتاقم و مهجورم
دور از دل و دور از تو

ابراهیم دیالم

ناز را میکشیم

آه را می کشیم

انتظار را می کشیم

فریاد را می کشیم

درد را می کشیم

ولی بعد از این همه سال

آنقدر نقاش خوبی نشده ایم

که بتوانیم دست بکشیم

نیمی از جان مرا بردی محبت داشتی

خدایـا!

طاقت ِ من را با طاق ِ آسمانت

اشتباه گرفته ای...

این پیمانه ، سال هاست

کـه پـُر شده...

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

ای دریغ و حسرت همیشگی...

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!


قیصر امین پور

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود

ای نشسته صف اول! نکنی خود را گم
پی اقدام تو هستند هنوز این مردم

چند روزی تو مقامی به امانت داری
منصبت را نکند طعمه خود پنداری*

راه می جویی اگر، شیوه مولاست دلیل
قصه آهن تفتیده و دستان عقیل

حرف تبعیض در آیین علی هرگز نیست
آهن سرخ گواه است خط قرمز نیست

پلک بر هم مگذارید که فرصت رفته ست
 پلک بر هم زدنی فرصت خدمت رفته ست


میلاد عرفان‌پور



* بخشی از نامه پنجم نهج البلاغه (که حضرت علی علیه السلام به اشعث بن قیس عامل آذربایجان‏ نوشت): وَ إِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ وَ لَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أَمَانَة... حکمرانى براى تو طعمه نیست، بلکه امانتى است بر عهده‏ات...



اشعار چهارگانه
که قبل از اقامه نماز عید فطر در مصلای تهران
توسط دکتر میثم مطیعی خوانده شدند:

نه آنیم که آموخته غرب شویم
پی هر وسوسه ای سوخته غرب شویم

سیلی از کوخ نشین، کاخ نشین خواهد خورد
و زمین‌خوار سرانجام زمین خواهد خورد

"بیست سی" چیست که تعلیم جهان، از دل ماست
هان که جمهوری اسلامی ایران اینجاست

اگر از غرب رسد نسخه، خودش بیماری ست
قرص خواب است ولی چاره ما بیداری ست

تا ابد تربیت از مهر ولی می‌گیریم
مشق از غیرت ابروی علی می‌گیریم

ما بر آنیم که در مکتب او دیده شویم
با علی اصغر و قاسم همه فهمیده شویم

تا ابد سستی تسلیم مبادا با ما
وحشت از حربه تحریم مبادا با ما

باز تحریم جدیدی به سِنا رفت که رفت
جسم برجام چو روحش به فنا رفت که رفت

ذوق بیهوده ز برجام خطا بود خطا
تکیه بر عهد عمو سام خطا بود خطا

عهد با دزد سر گردنه بستیم ای دوست
بارها عهد شکست و نشکستیم ای دوست

هر چه می‌شد بَرَد از کیسه ما بُرد که بُرد
"بُرد بُرد" این بُوَد آری همه را بُرد که بُرد

گفته بودند که دشمن به تجارت آمد
پیر ما گفت که البتّه به غارت آمد

خواب دیدند صَلاح از طرف بیگانه است
به خود آییم نجات همه در این خانه است

کارزار است، قدم قاطع و محکم بردار
سخن از صلح بگو، اسلحه را هم بردار!

راه ما راه حسین است و به خون روشن شد
تکیه بر تیغ زد آن دم که جهان دشمن شد

نه به دل راه بده واهمه از اخم عدو
نه دلت غنج رود باز به لبخندی از او

دل به لبخندش اگر باخته ای، باخته ای!
گر ز اخمش سپر انداخته ای باخته ای!

غم مخور، سست مشو، با صف اعدا بستیز
مژده "لا تهنوا "(1) میرسد از جا برخیز

تا بدانند که هان لشکر احمد ماییم
رزمجویان و دلیران محمد ماییم

ذوالفقار علوی بود برون شد ز نیام
مرحبا، دست مریزاد، سپاه اسلام

ناز شست تو دلاور حسن تهرانی
زنده ای تا به ابد، فاتح این میدانی

هست مدیون تو امنیتمان تا به ابد
هست ممنون تو ایران و جهان تا به ابد

اینکه چون صاعقه آمد به سرت تکفیری
ذوالفقار است که از غرش آن می‌میری

وقت آن است سر جای خودت بنشینی
با دم شیر مکن بازی، بد میبینی!

نوش جان همه‌تان سیلی شش موشک ما
که صدایش برسد تا به ریاض و حیفا
(شترقش برسد تا به ریاض و حیفا !)

این قدَر بمب نچسبان به کمر ای نامرد!
صبر کن موشک ما منفجرت خواهد کرد

ای ابوجهل که در کشتن خود استادی
خر دجالی و افسار به صهیون دادی

ای سیه روی که از نفت سعود آمده ای
بچه ابلیس که از ناف یهود آمده ای

دشمن از ابلهی‌اش در طمع خام افتاد
تشت رسوایی‌اش اما ز سر بام افتاد

جاهلیت چه سعودی و چه غربی یکجا
گرم رقصند، عجب منظره ای باب هَجا

رقص شمشیر چو در خیمه دشمن برپاست
سپر انداختن و طعنه به شمشیر خطاست

آری آرامش ما مرد خطر می‌طلبد
صبح پیروزی ما خون جگر می‌طلبد

«می وزد از همه جا بوی گل یاس شهید
از کجا آمده اند این همه عباس شهید

ذوالجناح از نفس اینبار نخواهد افتاد
علم از دست علمدار نخواهد افتاد»(2)

در دفاع از حرم، آیینه آن سقاییم
همچو عباس، علمدار ولایت ماییم

این زره پشت ندارد منگر برگردیم
تیغ در دست، به ره، منتظر ناوردیم

قدس ای قبله آغاز که پایان با توست
مهر باطل شدن فتنه شیطان با توست

تو کلید همه گمشدگی‌ها هستی
قدس ای قدس! تو آزادی دنیا هستی

منشینید به غم شام بلا می‌گذرد
 راه ما از سفر کرببلا می‌گذرد


رضا وحید‌زاده


1-  آل‏عمران : 1399: وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنین. و سست نشوید! و غمگین نگردید! و شما برترید اگر ایمان داشته باشید.
2- مطلع غزل از مهدی جهاندار.



اشعار چهارگانه
که قبل از اقامه نماز عید فطر در مصلای تهران
توسط دکتر میثم مطیعی خوانده شدند:

کار و همت همه‌ی رنگ و بوی این خاک است
عرق کارگران آبروی این خاک است


به عمل کار برآید به سخندانی نیست
پینه دست کم از پینه پیشانی نیست


کارگر، گرچه عرق، آب وضویش باشد
عرق شرم مبادا که به رویش باشد


آه از آن دست پر از پینه که حسرت بکشد
 پدری کز زن و فرزند خجالت بکشد


محمد مهدی سیار




اشعار چهارگانه
که قبل از اقامه نماز عید فطر در مصلای تهران
توسط دکتر میثم مطیعی خوانده شدند:

ای هلالی که تماشای رخت دلخواه است
هله ای ماه! خدای من و تو الله است(1)


روز عید است و قنوت است و دعای من و تو
اهل جود و جبروت است خدای من و تو


کبریا و عظمت چیست؟ ردایش آری
عفو و رحمت نمی از بحر عطایش آری


و له الشکر که یک ماه مرا مهمان کرد
و له الحمد گناهان مرا پنهان کرد


بسته شد پنجره عرشی راز رمضان
الوداع ای سحر راز و نیاز رمضان


الوداع ای شب الغوث شب خَلِّصنا
شب قدری که نشد قدر بدانیم تو را


بزم قرآن به سر و بندگی درگاهش
لیلة القدر و نوای «بک یا اللهش»


دم گرفتیم شب گریه به آواز جلی
«بعلیٍ بعلیٍ بعلیٍ بعلی»


دم گرفتیم به ذکری ابدی و ازلی
«بحسین بن علیٍ بحسین بن علی»


سخت دلتنگ توایم ای مه کامل! رمضان!
ای که از همدمی ات نرم شد این دل، رمضان(2)


الوداع ای که لبم را به عطش خوش کردی
در دلم شوق گنه بود تو خامُش کردی


تشنگی را تو چشاندی به من از روی کرم
تا ز یادم نرود تشنگی اهل حرم


یا رب ار هست مرا جرم نبخشیده هنوز
عیدی ام را بده و در گذر از آن امروز


کاش فیض سحر و روزه بماند با ما
نور این طاعت سی روزه بماند با ما


دل ببندیم به شیرینی امساک ای کاش
روزی ما نشود لقمه ناپاک ای کاش


ای خوشا روزه هر روزه چشم و دل و کام
ای خوشا شیوه پرهیز ز شبهه، ز حرام


نگذاریم که آید به سر سفره ما
لقمه دوزخی "رشوه" و زقوم "ربا"


پی هر لقمه مبادا که دهان بگشاییم
 ما که پرورده نان و نمک مولاییم


علی‌محمد مودب



1- دعای رویت هلال ماه: رَبِّی وَ رَبُّکَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ اللَّهُمَّ أَهِلَّهُ عَلَیْنَا بِالْأَمْنِ وَ الْإِیمَانِ وَ السَّلامَةِ وَ الْإِسْلامِ وَ الْمُسَارَعَةِ إِلَى مَا تُحِبُّ وَ تَرْضَى اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِی شَهْرِنَا هَذَا وَ ارْزُقْنَا خَیْرَهُ وَ عَوْنَهُ وَ اصْرِفْ عَنَّا ضُرَّهُ وَ شَرَّهُ وَ بَلاءَهُ وَ فِتْنَتَهُ.
2- فرازی از دعای 455 صحیفه سجادیه (وداع با ماه رمضان): اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ مِنْ مُجَاوِرٍ رَقَّتْ فِیهِ الْقُلُوبُ. خداحافظ اى همسایه‏ اى که در کنارت قلب‌هایمان رقّت داشت.


اشعار چهارگانه
که قبل از اقامه نماز عید فطر در مصلای تهران
توسط دکتر میثم مطیعی خوانده شدند:

چه آرزوی محالی است پیش من باشی

به مهربانی یاری که پیش از این بودی

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست


فاضل نظری

دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است

بند قبا گشوده به آغوش من درآ

صائب


ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز

تا باز کنی بند قبا صبح دمیده است

با دو قبله در ره معبود نتوان زد قدم

یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن


دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد،

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم!

 

حسین پناهی

به مناسبت سالروز شهادت
حماسه ساز عشق و عرفان
شهید دکتر مصطفی چمران

در سینه شراری از صفا باید داشت
هر مرد که مصطفای چمران نشود

سیدحبیب حبیب‌پور

 

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد/بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین/نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت/بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد


حضرت حافظ جان

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم/چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم/همچو منصور خریدار سر دار شدم

غم دلدار فکنده است به جانم، شررى/که به جان آمدم و شهره بازار شدم

درِ میخانه گشایید به‌رویم، شب و روز/که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم/خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد/از دم رند مى‌آلوده مددکار شدم

بگذارید که از بتکده یادى بکنم/من که با دست بت میکده بیدار شدم

امام خمینی کبیر روحی فداه


پاسخ امام خامنه ای به این شعر


دیر یا زود حمله خواهند کرد...

خاطراتی که زبان آدمیزاد نمی فهمند!

شعر زیر در پاسخ به شعر

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

از حضرت امام خمینی کبیر روحی فداه


تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی/تو طبیب همه‌ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کان و مکان/دار منصور بریدی همه تن‌دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر/ای که در قول و عمل شهره بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی/وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

خرقه پیر خراباتی ما سیره توست/امت از گفته دربار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی/دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم/ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

امام خامنه ای کبیر روحی فداه



من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست


حضرت حافظ جان

به مناسبت سالگرد تشییع شبانه شهدای مظلوم غواص

دست افشان رفتند ، تا دست بسته نمانیم !


ﭘﻨﺪﺍﺭ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﻭ ﺷﻬﺪﺍ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ،

ﺍﻣﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﻬﺪﺍ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ .


سید شهیدان اهل قلم

ﺷﻬﯿﺪ ﺁﻭﯾﻨﯽ



«بسمه تعالی
بفرمائید اگر دوستان مایل‌اند، این مطلع را بسازند
خطاب به جانبازِ شهید:

رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه‌ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه‌ی دل
»


25خردادماه90

علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب
شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سرالله است
شب شنفته است مناجات علی
جوشش چشمه عشق ازلی
دردمندی که چو لب بگشاید
در و دیوار به زنهار آید
کلماتی چو دُر، آویزه گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سینه آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت
ناشناسی که به تاریکی شب
می برد شام یتیمان عرب
پادشاهی که به شب برقع پوش
می کشد بار گدایان بر دوش
شاه بازی که به بال و پر راز
می کند در ابدیت پرواز
آن دم صبح قیامت تأثیر
حلقه در شد از او دامنگیر
دست در دامن مولا زد در
که علی! بگذار و از ما مگذر
پیشوایی که ز شوق دیدار
می کند قاتل خود را بیدار
می زند پس لب او کاسه شیر
می کند چشم اشارت به اسیر
چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست
در جهانی همه شور و همه شر
ها علیٌ بشرٌ کیف بَشر
شبروان مست ولای توعلی
جان عالم به فدای توعلی

سید محمد حسین بهجت تبریزی
شهریار

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم 
در ره عشق جگر دار تر از صد مردیم 
هر زمان شور خمینی به سر افتد ما را 
دور سید علی خامنه ای میگردیم


کیستم من بنده ای از بندگان مرتضی/قطره ای از بحر نا پیدا کران مرتضی

سایه وار افتاده ام بر آستان مرتضی/مدعی هر گز نمی فهمد زبان مرتضی

باطن دین محمد بود جان مرتضی

بر زمین افتاده دیدم آسمان خویش را/رقص مرگ جان و پایان جها ن خویش را

در کف طوفان رها کردم عنان خویش را/تا مگر پیدا کنم نام و نشان خویش را

گم شدم اندر نشان بی نشان مرتضی

آخرین دژنیز ویران شد کجا پنهان شوم/درکدامین دره ی  تاریک سر گردان شوم

با چه امیدی حریف مرگ در میدان شوم/مردگان را بعد ازو چون بر در فرمان شوم

کیست بردارد درفش کاویان مرتضی

چیست ایمان جز انالحق گفتن رندان مست/کفر چبود دستگاه رستن از بالا و پست

ظاهر مذهب اگر با مذهب ظاهر نشست/باید از ایمان و کفر خویش برداریم دست

همچو خیل دین فروش دشمنان مرتضی

جز منافق را ندیدم منکر مردان مرد/کاه اجمال حصولی کی شناسد کوه درد

درنگنجد در ضمیر صوفی سودا نورد/آنکه سر تا پا حضور آمد به میدان نبرد

در مسلمانی ندیدم همعنان مرتضی

شاه شطرنج سیاست مات خون مرتضاست/درکف جن وملک رایات خون مرتضاست

بر زبان جبرئل آیات خون مرتضاست/نشر دین در انتشار ذات خون مرتضاست

دین ما شد تازه با خون جوان مرتضی

دین ما گفتم نه دین دین فروشان دغل/بوالحکم کیشان قبض و بسط جهل مستدل

آیت قرآن به لب، تلمود پنهان در بغل/فهم دین مصطفی را جسته مفتاح از هبل

امت بوشسب یعنی منکران مرتضی

منکران مرتضی تنها نه مولان کرند/این طرف نیز از قفا مشتی جهولان خرند

کز پی قبض مضاعف همچو غولان بردرند/مول عقل بوالفضول و گول زهد ابترند

زین خوارج بود فریاد و فقان مرتضی

از من بیچاره تا درماندگان جام جم/در جفا با مرتضی پروا نکردیم از ستم

چون علی، او در صمد افتاده و ما در صنم/زین میان، شیر خدا او بود ما شیر الم

بالله ار بودیم جز بار گران مرتضی

همسری با مرتضی دارند؟ مرد راه کو؟/در میان شاعران یک جان آگاه کو؟

در میان اهل حکمت یک شهادت خواه کو؟/آنکه چون حیدر بگرید نیمه شب در چاه کو؟

گر تویی سام نریمان! نک کمان مرتضی

ای دریغا مقتدای خویش را نشناختم/والی صاحب ولای خویش را نشناختم

آشنایان! آشنای خویش را نشناختم/فاش می گویم خدای خویش را نشناختم

گرچه بودم زیر سقف آسمان مرتضی

مهدیا! سلام را مغلوب مکر و فن مخواه/بر در و دیوار یزدامن طرح اهریمن مخواه

جان مردان خدا را زیر بار تن مخواه/امت لولاک را محجوب مشتی زن مخواه

یا امانی ده مرا همچون امان مرتضی


یوسفعلی میرشکاک

بخشی از شعر رقص مرگ


گرامی داشت یاد و خاطره

شهید سید مرتضی آوینی


کی شناسد شاعر فحل سخنور تیغ را؟/یا کجا داند خطیب اهل منبر تیغ را؟

می شناسد مرد شعر و شرع کمتر تیغ را/کیست کو داند به از بالین و بستر تیغ را؟

آنکه در بر میکشد همچون برادر تیغ را

من برکه‌ای زلالم و لب‌های کوچکت

افتاده‌اند مثل دو ماهی به جان من!

مست شد خواست که ساغر شکند عهد شکست

فرق ِ پیمانه و پیمان ز کجا داند مست ؟

همه روز روزه رفتن ، همه شب نماز کردن/همه ساله حج نمودن ، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به مکه ، به برهنه پای رفتن/دو لب از برای لبیک ، به وظیفه بازکردن

به معابد و مساجد ، همه اعتکاف جستن/ز مناهی و ملاهی ، همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن ، به خدای راز گفتن/ز وجود بی‌نیازش ، طلب نیاز کردن

به خدا قسم که آن‌را ، ثمر آن قدر نباشد/که به روی ناامیدی در بسته بازکردن

شیخ بهائی

شب تیره چه خوش باشد

که مَه مهمان ما باشد

برای شب روان جان

برآ ای ماه تابان شو

حضرتِ مولانا

من که اصرار ندارم تو خودت مختاری

یا بمان، یا که نرو، یا نگهت می دارم!

محسن مرادی

رغبتم سوی بُتان ست، ولیکن دو سه روز

از پی مصلحتی چند، مسلمان شده‌ام

عبید زاکانی

روزگارا! که چنین سخت به من میگیری

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم

دلخوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد

وفا نکردی و کردم، جفا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم

مهرداد اوستا

جفا گفتم نداری، داری اما

وفا پنداشتم داری، نداری

رفیق اصفهانی

برهن اقلیدس فی فنه / وقال النقطة لا تنقسم

ولی حبیب فمه نقطة / موهومة تقسم إذ یبتسم

تن تن: یه خبر خوب دارم یه خبر بد.

هادوک: خبر بد چیه؟

تن تن: فقط یه گلوله داریم.

هادوک: خبر خوب؟

تن تن: هنوز یه گلوله داریم!

سونیا: «ناتاشا... عشق ورزیدن یعنی رنج کشیدن. اگه کسی نمی‏خواد رنج بکشه نباید عاشق بشه. اما بعدش از عاشق نبودن رنج می‏کشه. بنابراین، عشق ورزیدن یعنی رنج کشیدن؛ عشق نورزیدن یعنی رنج کشیدن؛ رنج کشیدن یعنی رنج کشیدن؛

شاد بودن یعنی عشق ورزیدن. پس شاد بودن یعنی رنج کشیدن، اما رنج کشیدن باعث میشه آدم شاد نباشه. بنابراین، برای اینکه یک نفر شاد نباشه باید عشق بورزه یا عشق بورزه که شاد نباشه یا از شادی زیاد رنج بکشه. امیدوارم بیخیال بحث بشی.»

عشق و مرگ - وودی آلن

ناله را هر چند میخواهم که پنهان بر کشم

سینه می گوید که من تنگ آمدم "فریاد کن"

دهلوی

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا، هوس قمار دیگر

چون ماتِ تو ام

دگر چه بازم؟

حضرت مولانا

آمده ام که تا به خود

گوش کشان

کشانمت!

حضرت مولانا

...

-ای نخورده مست-

لحظه ی دیدار نزدیک است.

درنگی کرده بودم کاش در بزم جنون من هم

لبی تر کرده زان صهبای جام پرفسون من هم

هزاران کام در راه است و دل مشتاق و من حیران

که ره چون میتوانم یافتن سوی درون من هم

مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای روحی فداه

(پاسخ هما میرافشار به شعر کوچه اثر فریدون مشیری)

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

 

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی …

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من

 

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

 

چه گریزی ز بر من

که ز کوی‌ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 

هما میرافشار

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینi عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

زنده یاد فریدون مشیری

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محمدعلی بهمنی

تشدید در اُحِبُّ پر از ریزه کاری است

یعنی که دوست دارمت این روزها شَدید!

مصطفی نجفی

تو تقدیر منی ای عشق ، اما عقل میگوید :

بیا بگذر ز تقدیرت ... همین یک کارمان مانده !

حامد عسکری

ساده‌دل من

که قسم های تو باور کردم

شهریار

هجر ، خدایا بس است! زود وصالی بده!

وحشی بافقی

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

من از آن روز که دربند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
شیخ اجل سعدی

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم
حضرتِ حافظِ جان

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت !

حضرتِ حافظِ جان

مرا که مست توام

این خمار خواهد کشت


ه. ا. سایه
مرا هزار امید است و
هر هزار
تویی
ما از دو جهان غیر تو ای
عشق
نخواهیم

پر کن پیاله را کین جام آتشین 

دیری است ره به حال خرابم نمی برد! 

 

این جامها که در پی هم می شود تهی 

دریای آتش است که ریزم به کام خویش  

گرداب می رباید و آبم نمی برد! 

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب 

تا بیکران عالم پندار رفته ام  

 

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم 

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی  

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا 

تا شهر یادها 

دیگر شراب هم  

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد! 

 

هان ای عقاب عشق 

از اوج قله های مه آلود دوردست! 

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من 

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! 

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!  

در را ه زندگی  

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی  

با این که ناله می کنم از دل که : 

آب! آب!  


دیگر فریب هم به سرابم نمی برد  

پر کن پیاله را !  


 

فریدون مشیری

ماییم و غم یار و شب تار و دگر هیچ

صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ


منصور و ان الحق ردن و دار و دگر هیچ

ماییم و لبالب شدن از یار و دگر هیچ


عرفی شیرازی

منشین اما با من، منشین!

تکیه بر من مکن! ای پرده ی طناز حریر!

که شراری شده ام...

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

در این درگه که گَه گَه کَه کُه و کُه کَه شود ناگَه

مشو غره به امروزت که از فردا نهی آگَه

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمی/ آن را که نیست عالم غم ، نیست عالمی

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

حضرتِ حافظِ جان

آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت

آسمان دگرى خواهم و ماه دگرى

تو و طوبی و ما و قامت یار

فکر هر کس به قدر همت اوست!

حضرتِ حافظِ جان

یوسف به این رها شدن از چاه دل نبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

دلا درعاشقی صاحب قدم باش

که دراین ره نباشد کار بی اجر

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد

وفا کنیم وملامت کشیم وخوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

حضرتِ حافظِ جان

مرا چون آینه هرکس به کیش خویش پندارد

و الا من چو می با مست و با هشیار یکرنگم

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

حضرتِ حافظِ جان

من نگویم که ز حال مَنَت، آگاهی نیست

تو ز من با خبر اما، ز خدا بی خبری!

محمود قاجار

فریاد ز دستِ فلکِ شعبده باز / آزاده به ذلـت و گدازاده به ناز

نرگس، ز برهنگی سرافکنده به زیر / صد پیرهن حریر، پوشیده پیاز

ماه من تعجیل اگر دارد به رفتن، باک نیست

آری او عمر است و دارد عمر در رفتن شتاب

شیخ آذری

بیا که کار زمانه به جست و جو گذرد/حدیث خال سیاهت به بوس و بو گذرد

بیا و تار دلم را به حلقه ی زلفت/چنان به غمزه بیاویز که مو به مو گذرد

تو گر به کار نیایی، جهان همه هیچ است/خیال زندگی از ما به های و هو گذرد

بیا که فصل جوانی به کس وفا نکند/صفای عمر دو روزه به آرزو گذرد

کویر خشک دلم را به چشمه ی حکمت/چنان به دیده بجوشان که جو به جو گذرد

رسیده عمر به پایان و در کنار اکنون/بیا که لحظه ی مردن به روبرو گذرد

ناشناس

آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست

ای کاش که جان ما به لب می‌آمد

رهی معیری


همچنین التفات کنید:

تو مگر هنوز هستی؟

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم/گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه/ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود/گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم

تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم/با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم

اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو/هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو/چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم

بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من/ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم

دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی/تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم

مولانا

گفت ای ناصح خمش کن چند چند/پند کم ده زانک بس سختست بند

سخت‌تر شد بند من از پند تو/عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف که عشق می‌افزود درد/بوحنیفه و شافعی درسی نکرد

تو مکن تهدید از کشتن که من/تشنهٔ زارم به خون خویشتن

عاشقان را هر زمانی مردنیست/مردن عشاق خود یک نوع نیست

گر بریزد خون من آن دوست‌رو/پای‌کوبان جان برافشانم برو

آزمودم مرگ من در زندگیست/چون رهم زین زندگی پایندگیست

اقتلونی اقتلونی یا ثقات/ان فی قتلی حیاتا فی حیات

یا منیر الخد یا روح البقا/اجتذب روحی وجد لی باللقا

پارسی گو گرچه تازی خوشترست/عشق را خود صد زبان دیگرست

بس کنم دلبر در آمد در خطاب/گوش شو والله اعلم بالصواب

چونک عاشق توبه کرد اکنون بترس/کو چو عیاران کند بر دار درس

گرچه این عاشق بخارا می‌رود/نه به درس و نه به استا می‌رود

عاشقان را شد مدرس حسن دوست/دفتر و درس و سبقشان روی اوست

خامشند و نعرهٔ تکرارشان/می‌رود تا عرش و تخت یارشان

سلسلهٔ این قوم جعد مشکبار/مسلهٔ دورست لیکن دور یار

هرکه درخلوت ببینش یافت راه/او ز دانشها نجوید دستگاه

مولانا


آزمودم عقل دور اندیش را

بعد ازین دیوانه سازم خویش را

مولانا

دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد/پرده می‌درید شب او از جنون تا بامداد

دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بود/ای که تا روز قیامت عمر ما چون دوش باد

باده‌ها در جوش از او و عقل‌ها بی‌هوش از او/جزو و کل و خار و گل از روی خوبش شاد باد

بانگ نوشانوش مستان تا فلک بررفته بود/بر کف ما باده بود و در سر ما بود باد

عمر را از سر بگیرید ای مسلمانان که یار/نیستان را هست کرد و عاشقان را داد داد

مولانا

مگر می‌شود

زندگی مرا به هم‌ریخته آفریده باشد؛

خدای دانه‌های انار؟

عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن

ای دل! چه خوب بود تو را هم نداشتم

سعید بیابانکی

صبور باش که اعجاز صبر، هم یعقوب

به وصل یار رسانید هم زلیخا را

صحبت لاری

بگذشت یار از من و از پی نرفتمش

آری نمی‌توان ز پی عمر رفته، رفت

میرزا ابوالقاسم شیرازی

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

استاده‌ام چو شمع، مترسان ز آتشم

حضرتِ حافظِ جان

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

حضرتِ حافظِ جان

پیری و جوانی، پی هم چون شب و روزند

ما شـب شـد و روز آمـد و بیـدار نگشتیم

سعدی

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی نزدیک آمد،گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام...

گل اگر خار نداشت

دل اگر بی غم بود

اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،

زندگی

عشق

اسارت

قهر و آشتی

همه بی معنا بود


فریدون مشیری