دست از طلب ندارم

۲ مطلب با موضوع «معاصر :: امیر هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)» ثبت شده است

هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم


مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که میسپارندم؟


مگر در این شب دیر انتظار عاشق کُش

به وعده های وصال تو زنده دارندم


غمی نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم


سَری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم


چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم


من آن ستاره ی شبزنده دار امیدم

که عاشقان تو تا صبح می شمارندم


چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم


هنوز دست نشسته ست غم ز خوندلم

چه نقش ها که ازین دست می نگارندم


کدام مست، می از خون سایه خواهدکرد

که همچو خوشه ی انگور می فشارندم



ه. ا. سایه

ارغوان، شاخه هم خونِ جدا مانده من!
آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته ست هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است،
آفتابی به سرم نیست.
از بهاران خبرم نیست.
آنچه می بینم دیوار است.
آه، این سختِ سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفَس
نفسم را برمی گرداند.
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند.

کورسویی ز چراغی رنجور
قصّه پردازِ شبِ ظلمانی ست.
نفَسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست.

هر چه با من اینجاست
رنگِ رخ باخته است.
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندر این گوشه خاموشِ فراموش شده،
کز دَم سردش هر شمعی خاموش شده،
یادِ رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دلِ من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خونِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگرِ سوختگان
داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درّه غم می گذرند؟

ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره بازِ سحر غلغله می آغازند،
جانِ گل رنگِ مرا
بر سرِ دست بگیر،
به تماشاگهِ پرواز ببر.
آه، بشتاب که هم پروازان
نگران غمِ هم پروازند.

ارغوان بیرق گلگونِ بهار
تو برافراشته باش
شعرِ خونبارِ منی
یادِ رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان، شاخه هم خونِ جدا مانده من