دست از طلب ندارم

۱۱ مطلب با موضوع «کلاسیک» ثبت شده است

گفتم لب تو را: که دل من تو برده‌ای!

گفتا: کدام دل؟ چه نشان؟ کی؟ کجا؟ که برد؟


سعدی

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

سعدی

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

حضرتِ حافظِ جان

اجرای خصوصی شجریان با بیگجه خانی

عروسی نسرین شجریان

۱۷ فروردین ۶۵

بیات ترک





زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

(حضرتِ حافظِ جان)

بر رهگذرم هزار جا دام نهی

گویی که بگیرمت اگر گام نهی 

یک ذره ز حکم تو جهان خالی نیست

حکمی تو کنی و عاصی ام نام نهی

خیام

عید نمی دهد فرح

بی نظرِ هلال تو


مولانا

چون سر آمد دولت شب‌های وصل / بگذرد ایام هجران نیز هم

حضرتِ حافظِ جان

مرا می بینی و هر دم، زیادت می کنی دردم / ترا می بینم و میلم، زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی، نمی دانم چه سر داری  / به درمانم نمی کوشی، نمی دانی مگر دردم

حضرتِ حافظِ جان

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز / چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق / مفتی عقل در این مسله لایعقل بود
حضرتِ حافظِ جان

صبحدم، مرغ چمن با گل نوخاسته گفت / ناز کم کن، که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی ... / هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت!

حضرتِ حافظِ جان